چهره ی امروز در آیینه ی فردا

خاطرات شخصی- موضوعات ادبی - فرهنگی- اجتماعی

برخاتم انبیا محمد صلوات

شنبه : ٢٣ خرداد ١٣٨٨ – ١٣ ژوئن ٢٠٠٩

 

برخاتم انبیاء محمد صلوات

با این که امروز هم روز تعطیل است بنا به عادت از پنج صبح عملا بیدارم . زری که امروز آزمون تافل دارد زودتر از من بیدار شده است. دقایقی مانده به شش صبح  پامی شوم. گرچه هوا حتی الان هم گرم است باز اول یک سر می روم بیرون و دقایق کوتاهی کنار باغچه ها قدم می زنم و بر می گردم. در نظر دارم ساعت ۵/۶ یعنی هشت صبح به وقت ایران، بروم سراغ تلویزیون برای خبر گیری از شمارش آراء انتخابات.

          تازه به داخل آمده ام که همراهم زنگ می زند. انتظار دارم بچه ها باشند، صمد و بهزاد. اما نه، حسین است از اسفراین. سلام و احوال پرسی و طبعا از نتایج انتخابات می پرسم. و او که از هواداران میرحسین موسوی بوده حسابی پکر است. می گوید که تا اینجا احمدی نژاد ١٨ میلیون رأی آورده و موسوی ده میلیون. یعنی یک فاصلۀ شگفت آور و باورنکردنی! چرا که مطابق محاسبات و حسب قراین به نظر می رسیده که باید نتیجه به عکس این و میرحسین موسوی برندۀ مطلق باشد. دقایقی در رابطه با  این موضوع  صحبت می کنیم و بعد از حال و احوال خودش می گوید.

          ارتباط که تمام می شود می روم سراغ تلویزیون. اما شبکه های سیما که دیروز  همه شان بدون استثنا به بازتاب لحظه به لحظۀ انتخابات به طور زنده مشغول بودند، ساکتند و برنامه های عادی خودشان را اجرا می کنند. یکی ورزش پخش می کند ، دیگری برنامۀ خانواده و سومی برنامۀ کودک و بعدی سریال جومونگ و آن یکی سریال ایرانی و... ! خیلی عجیب است! یعنی شمارش آراء به همین زودی تمام و نتیجۀ نهایی اعلام شده است؟ فقط شبکۀ خبر در ساعت هشت صبح اشارۀ کوتاهی به نتایج می کند و همین. می روم سراغ بی بی سی که به مصداق دایۀ مهربان تر از مادر پیگیر برنامۀ انتخابات ایران بوده و حالا تحلیل و تفسیر و گزارش های زنده دربارۀ اعلام نتایج پخش می کند و برخلاف شبکه های داخلی خودمان سخت فعال است.

          زری، هشت و ربع می رود و من ساعتی با شبکه های تلویزیونی مشغول می شوم و بعد یادداشتی برای حسین می نویسم هم دریارۀ ماجرای شگفت انگیز انتخابات. با توجه به این که ظهر مهمان دکتر ارجائی هستیم  ( بابت سور موفقیت هایش در دانشگاه قطر ) پیاده روی را هم این طرف ظهر انجام می دهم و تا یک و نیم که دکترحسب هماهنگی می آید دوشی می گیرم و نمازی می خوانم و بازهم می روم سراغ تلویزیون و خبر گیری از انتخابات. نه تنها شمارش آرا و اعلام نتایج نهایی تا ساعت ده صبح به وقت ایران تمام نشده ، الان که یک و نیم دوحه و سۀ ایران است بلکه همان وضعیت با اختلاف اندکی نسبت به صبح باقی مانده است.

          خبرهایی از اعتراض طرفداران میرحسین موسوی و کروبی در جریان است و اعلامیه ای که هردو صادر کرده و شمارش آراء را تقلبی قلمداد کرده اند. بعد از ظهر هم خبرهایی از اعتراضات خیابانی و درگیری معترضان و تظاهرکنندگان با نیروی انتظامی در شبکۀ خبری بی بی سی هست. از آن سو آیت الله خامنه ای هم اطلاعیه ای صادر و نتیجه را تأیید کرده و این در واقع نقطۀ پایان ماجراست. بی شک دیگر اعتراض و اعلامیه و درخواست ملاقات با رهبر و هیچ اقدام دیگر ی سودمند نیست و در نتیجۀ انتخابات و شمارش آراء تأثیری ندارد. درهرحال آقای احمدی نژاد تا اینجا با ٢٣ میلیون رأی برندۀ انتخابات است و تا شمارش کامل آراء این رقم بالاتر خواهد رفت. اگرچه که نحوۀ شمارش آراء و اعلام نتایج کمی تاقسمتی مشکوک به نظر می رسد اما به یقین دیگر کاندیداهاچنین قدرتی ندارند که کار را به شمارش دوبارۀ آراء بکشانند و اگر هم اعتراض ها جدی تر و به درگیری منجر شود به یقین وزارت کشور بیشتر مقاومت خواهد کرد و زیر بار نخواهد رفت.

          البته، برخلاف خوش بینی طرفداران آقای موسوی، و خود او که دیشب در یک کنفرانس مطبوعاتی خودش را برندۀ قطعی انتخابات در دور اول اعلام کرد، چنین نتیجه ای کاملا قابل پیش بینی بود. یعنی حتی من هم که نه تحلیل گر سیاسی هستم و نه ذهن وقادی دارم، در یکی از پست هایم در گرما گرم مناظرات تلویزیونی کاندیدا ها چنین نتیجه ای را پیش بینی کردم.  و البته این پیش بینی نه به معنای طرفداری از آقای احمدی نژاد بود بلکه با کنار هم قرار دادن مجموعه شرایطی که تا آن روز در روند تبلیغات کاندیداها پیش آمده بود و زمینه های فراوانی که به سود آقای احمدی نژاد فراهم شده بود، می شد به راحتی به این نتیجه رسید. البته پیش بینی من احتمال قوی برنده شدن آقای احمدی نژاد در دور اول بود اما چنین فاصله ای بین او آقای موسوی را گمان نداشتم.

          به هرحال، کاری است گذشته است و سبویی است شکسته. ماجرایی بود به نام انتخابات ریاست جمهوری و حضور پرشور مردم در انتخابات به عنوان محور اصلی، بدون توجه به این که برنده و بازنده کدام کاندیدا باشد. این مهم به انجام رسید و در برابر نگاه شگفت زدۀ دنیا بازهم مردم ما شور و حماسه آفریدند که به حماسۀ حضور معروف شد. اما نتیجه آن نبود که بیش از نیمی از شرکت کنندگان انتظار داشتند. همۀ تحلیل ها ناظر بر این بود که هرچه حضور مردم متراکم تر و بیشتر باشد احتمال پیروزی جناح اصلاح طلبان  که آقای موسوی نماینۀ آن است، بیشتر می شود. اما نه تنها چنین نشد بلکه برعکس حتی انتخابات به دور دوم هم نکشید. این هم برای کشورما برحسب تجربه های گذشته البته تازگی ندارد. انتخابات ها درکشورما همیشه مثل بازی فوتبال و نتیجه غیرقابل محاسبه بوده است. حالا این که در این میان آیا مهندسی شمارش آراء هم صورت گرفته ( به تعبیر آقای کروبی ) و به زبان خودمانی تر ترفندی به کار رفته یانه، الله اعلم بالصواب. هرچه بود تمام شد. برخاتم انبیاء محمد صلوات!


یک روز « بی درد سر »

جمعه : ٢٢ خرداد ١٣٨٨ -  ١٢ژوئن ٢٠٠٩

 

یک روز « بی دردسر »

ساعت ۵/٣ صبح که برای نماز بیدار می شوم سردرد شدیدی در شقیقۀ چپم دارم. برای این که روز جمعۀ خدا بعد از نماز صبح بتوانم خواب درستی بکنم، یک مسکن می خورم  و بعد دراز می کشم. ساعت شش که دوباره بیدار می شوم، سردردم از شدت افتاده اما شمعک درد همچنان روشن است. خوشبختانه هرچه می گذرد درد رو به کاهش می رود و بی آن که مسکنی بخورم از ساعت هشت به بعد آرام می شود و عجبا که دیگر تکرار نمی شود.

          امروز روز انتخابات ریاست جمهوری ایران است. بنابراین از اول صبح تلویزیون را روشن می کنم و از طریق شبکه های مختلف سیما با انتخابات در داخل ایران همراه می شویم. حدود ساعت ده به اتفاق راه می افتیم  و به حوزۀ انتخابیۀ شمارۀ 1 می رویم که در محل سفارت دایر شده است. ما که می رسیم حوزه آرام و خلوت است. بنابراین، دادن رأی زمانی نمی گیرد. دقایقی هم به دیدار دوستان می گذرد. با توجه به این که مأموریت سفیر رو به اتمام  و او به همراه خانواده اش در آستانۀ بازگشت به ایران است، زری می خواهد که خانم سفیر را ببیند و از او خدا حافظی کند. چون زری و سروش همین هفته راهی ایران می شوند و طبعا در مراسم تودیع سفیر حضور نخواهند داشت.

          خود سفیر هم در حوزه نیست. در فاصله ای که منتظر می شویم تا خانم سفیر بیاید پایین، اتفاقا سفیر هم که رفته به حوزه های دیگر سرکشی کند می رسد و  با او هم تجدید دیدار می کنیم. به این ترتیب تا به خانه برگردیم ۵/١١ است. بعد از ناهار، برخلاف معمول که روزهای تعطیل نمی توانم بخوابم، یک ساعتی استراحت می کنم بی آن که دوباره سردردم فعال شود. مجموعا روز بی درد سری را به لطف دوست به غروب  و به شب می رسانم. از ساعت نه به این سو هم عمدتا پای تلویزیون بوده ام و پیگیر انتخابات. با این که در ایران تا ساعت ١٠ شب، یعنی بیشتر از چهار ساعت از وقت تعیین شده، زمان رأی گیری را تمدید کرده اند، هنوز هم در برخی شعبه ها حضور مردم ادامه دارد. در مجموع به نظر می رسد که شرکت مردم در انتخابات رکورد دیگر انتخابات ها را شکسته باشد. جالب است که مطابق گزارش شبکه های خبری، در دیگر کشورهای جهان و به ویژه در آمریکا نیز شور و شوق انتخاباتی به مراتب بیش از گذشته بوده و بسیاری ها که در انتخابات های گذشته شرکت نکرده بوده اند در این انتخابات حضور چشم گیری داشته اند.

          این تب و تاب تا فردا صبح که نتایج شمارش آراء اعلام خواهد شد، ادامه دارد. اما فردا چه خواهد شد و کدام نامزد و هوادارانش پیروز خواهند شد؟ باید به انتظار نشست. به تحلیل ها و حتی محاسبات آماری نمی توان تکیه کرد. اینجا مملکت امام زمان است و در آن قواعد بازی با دیگر کشورها تفاوت دارد. آیا بازهم حرف اول الفبا بر صدر خواهد نشست؟!


آخرین مناظره

دوشنبه : 18 خرداد 1388 – 8 ژوئن 2009

 

آخرین مناظره

          طبق برنامه، امشب هم با او کلاس دارم. راننده یک ربع به هفت می آید دنبالم و به این ترتیب تا به مقصد برسم و کلاس را شروع کنیم پنج دقیقه ای از هفت می گذرد. در پایان یک روز کم دردسر، این برنامۀ کاری برایم حقیقتا زنگ تفریح خوبی است. شوقی که او برای یاد گرفتن دارد باعث می شود که زمان به سرعت بگذرد. ضمن آن که وقتی برنامۀ کلاس تمام می شود و من آماده می شوم که راه بیفتم او همچنان علاقه مند به پرسیدن و دانستن است. با این که پس از 90 دقیقه کار پیوسته و بی وقفه اندکی خستگی کاملا طبیعی و قابل انتظار است، او مثل گفتگوی پیش از شروع درس، درپاسخ به این سؤالم که می پرسم: تو خسته نشدی؟

 می گوید : نه، خسته نیستم. سرحالم. کاملا سرحالم!

به این ترتیب، تا به راننده بپیوندم که در بیرون ساختمان منتظر من است و به خانه برسم، ساعت نه شده است. این در حالی است که در نظر داشته ام زودتر برگردم که با حوصله نمازی بخوانم و پای تلویزیون بنشینم برای تماشای آخرین مناظرۀ انتخاباتی که امشب هم به یقین جذاب خواهد بود، چرا که بازهم یک سوی مناظره احمدی نژاد است و چون آن سه کاندیدا تقریبا هم سو هستند مناظره شان باهم به یک گفتگوی دوستانه می برد اما وقتی با دکتراحمدی نژاد رو به رو می شوند مناظره رنگ و بوی جدی به خود می گیرد.

جالب است که وقتی به خانه می رسم، دکتر صفوی شان در خانه مان هستند. خیلی وقت است که همدیگر را ندیده ایم و غالبا خانم ها تلفنی با هم صحبت کرده اند. حالا امشب، آن ها لطف کرده آمده اند که احوالی بپرسند و تجدید دیداری کنیم. اما تا ساعت ده و ٣۵ دقیقه که مناظره تمام می شود، عملا به یک خیر مقدم و احوال پرسی کوتاه می رسیم و بعد همگی با مناظره همراه می شویم.

اتفاقا این آخرین مناظره به نظرمن بهترین آن هاست. هم از این رو که دو طرف ناهمسو هستند و هم این که هردو روشمند و با رعایت اصول و ادب و احترام و دست پر می کوشند تا به نقد دیگری بپردازند و طبعا بیشتر به طرح برنامه ها و دیدگاه هاشان و پرسش های حساب شده و جواب های د قیق می پردازند تا به موضوعات حاشیه ای. هردو هم در مناظره قوی هستند. من هوادار هیچکدامشان نیستم، اما از روی حقیقتی نه از روی مجاز،براساس این مناظره این دو قوی تر از دو رقیب غائب اظهار وجود می کنند و به نظر می آید که برنامه و تئوری های مطالعه شده دارند. آقای احمدی نژاد که خوب به مصداق فلفل نبین چه ریزه! علاوه بر تیزهوشی و حافظۀ قوی و حضورذهن، یک دوره ریاست دولت را هم به عنوان تجربه با خود دارد و آقای رضایی هم که سال هاست پس از کناره گیری از سپاهیگری به کارمطالعه و گرفتن دکترای اقتصاد پرداخته و در طول سالیان طولانی پس از انقلاب هم در کوران برنامه های مدیریتی کشور بوده و بنابراین چیزی از هم کم نمی آورند بی آن که حرمت شکنی و یا هوچیگری کنند. همین، مناظره را تماشایی می کند و خواه و ناخواه میلیون ها نفر را به اضافۀ همین جمع ٧ نفرۀ ما! یک ساعت و نیم سرکار می گذارد.

ما که جای خود داریم، ده ها شبکۀ خبری هم شدیدا سرکارهستند و بلافاصله پس از اتمام مناظره به نقد و تحلیل آن می پردازند. طبعا سردستۀ این شبکه ها یکی صدای آمریکاست که من اسمش را گذاشته ام شبکۀ ٧٠٨و یکی هم بی بی سی فارسی که از روزگاران قدیم به بی بی سکینه معروف است. البته، تحلیل های آن ها برای ما که مناظره را داغ داغ تماشا کرده ایم رنگی ندارد. بنابراین، ساعتی پس از مناظره می نشینیم به گفتگو و خبر گرفتن از یکدیگر. اما حقیقت امر این است که بازهم همۀ گفتگوها به انتخابات ختم می شود. به مصداق آن مثل معروف قدیمی که : همۀ راه ها به رم ختم می شود! و نسخه جدیدآن که اختراع من است : همۀ راه ها ( در دوحه ) به کورنیش ختم می شود. طبعا یک سؤال اساسی در این گفتگو این است که به چه کسی رأی خواهید داد؟ سؤالی که امروزه برای هر ایرانی مطرح است در هرکجای این کرۀ خاکی یا این دهکدۀ کوچک، که باشد. دهکدۀ جهانی.

از جملۀ این افراد دکتر مهاجرانی است که امروز عصر بعد از سال ها توفیق دیدارش حاصل می شود. البته دیدار مجازی و نه حقیقی. یعنی از دریچۀ تلویزیون و شبکۀ فارسی بی بی سی که با او مصاحبه ای ترتیب داده  طبعا با پرسش هایی در حوزۀ فرهنگ با توجه به این که او نزدیک به چهارسال در دولت آقای خاتمی وزیر ارشاد بود. حالا پس از کش و قوس های بسیار ناگزیر از هجرت شده و در لندن به سر می برد و به کار مطالعه و نوشتن مشغول است و دیگر قصد بازگشت به عالم سیاست را ندارد. اگرچه که عالم فرهنگ هم خواه و ناخواه تابعی از متغیر سیاست است. مردی که روزگاری وزیر ارشاد دولت اصلاحات بود و درحوزۀ فرهنگ فضای باز و دموکراتیکی ایجاد کرده بود حالا رمان خودش ، باغ فردوس، مدت هاست که در پیچ و خم وزارت فرهنگ وارشاد، یعنی دستگاهی که خودش وزیر آن بوده، گیر کرده و مجوز نشر نگرفته است.

باری، این گفتگوی ارزشمند هم سرانجام به انتخابات ختم می شود. پرسش مجری برنامه در بارۀ انتخابات این است که آیا با فرض رأی آوردن کاندیداهای اصلاح طلب، آیا رئیس جمهور اصلاح طلب خواهد توانست در حوزۀ فرهنگ گشایشی ایجاد کند یا مثل دورۀ خاتمی این قدر برایش موانع خواهند تراشید که وزیر ارشادش مجبوربه استعفا گردد؟ و او براین باور بود که اگر آقای کروبی در رأس دولت باشد چنین اتفاقی رخ نخواهد داد. به هرحال دیدن دانشی مردی که در فضای بستۀ فرهنگی جامعه مان نگنجید و به دیار غربت هجرت کرد هم فرصت مغتنمی است برای من.


حقیقت چیست؟!

یک شنبه : 17 خرداد 1388 – 7 ژوئن 2009

 حقیقت چیست؟!

برنامۀ مناظرۀ امشب بین دو رقیب به اصطلاح اصلاح طلب است. یعنی آقای مهندس موسوی و آقای کروبی. اما این مناظره هم مثل مناظرۀ بین آقای رضایی و آقای کروبی، به همه چیز شبیه است جز مناظره! در آن مناظره که اولین برنامه از سری مناظره های نامزدهای ریاست جمهوری بود هر دو نفر همسو و هم رإی بودند. اغلب آنچه که آقای رضایی مطرح می کرد، مورد تأیید آقای کروبی بود و به عکس. جز این که حضرت ایشان برای این که از قافله عقب نباشد یادآوری می کرد که ما هم همین رو می گیم با این تفاوت که مثلا آقای رضایی پول نفت را مستقیما به مردم نمی دهد و ما مستقیما به مردم می دهیم. و مدام تعارف بود که بین دو رقیب رد و بدل می شد. البته از این نظر که اولین مناظره بود و دو طرف خیلی مؤدبانه با هم برخورد می کردند و کلاس می گذاشتند، خیلی خوب بود.

اما امشب مناظرۀ هر دو نفر با شخص غایب و نامزد دیگری بود که فقط نامش برده نمی شد و خودش حضور نداشت وگرنه وقتی مهندس موسوی می گفت « ف » میلیون ها بیننده ای که پای گیرنده ها نشسته بودند همه می فهمیدند که مقصودش « فرحزاد » است. آقای کروبی به عنوان آغازگر مناظره به جای هرگونه طرح و برنامه و اظهار وجود، مثل یک سردار شکست خورده اول رفت سراغ پس لرزه های مناظرۀ دیشب که آقای احمدی نژاد دستش را تو حنا گذاشته بود و او نه وقتی داشت و نه به نظر من حرفی که بخواهد خودش را از مخمصه نجات بدهد. جالب این جا بود که آنچه را می خواست مطرح کند و درجواب پرسش های کوبندۀ احمدی نژاد بود، روی یک برگه نوشته بود و شروع کرد به خواندن از روی نوشته! آن هم چه خواندنی!بماند که پیرمرد بندۀ خدا هنوز خستگی مناظرۀ دیشب را باخود داشت و به سختی می توانست حرف بزند، نوشته را هم به سختی می خواند. دور از جان شما مثل دانش آموزی که انشای خود نا نوشته ای را برای معلم و همکلاسی هایش بخواند!

مهندس موسوی، خدا حفظش کند، در غیاب رقیب اصلی شمشیر را از رو بسته بود و در برابر آمارهایی که احمدی نژاد دیشب ارائه کرد به عنوان اسناد رسمی بانک مرکزی و با همان ها پیرمرد را سرجایش نشاند و به عقب نشینی واداشت، آمارهایی بازهم صادره از بانک مرکزی! و نقطه مقابل آمارهای آقای احمدی نژاد ارائه کرد و رئیس جمهور مملکت را به صراحت دروغگو و بی شرم خواند. بی شرم از این جهت که در برابر میلیون ها بیننده که او سمت ریاست جمهوری آن ها را دارد، آمار و ارقام دروغ ارائه داد و دروغ های خود را مؤکد کرد! تفاوتی که بین ورقه های نمودار بین دو رقیب دیده می شد این بود که ورقۀ آقای احمدی نژاد پرچم ایران را در حاشیه داشت ظاهرا نمودار رسمی بودن و دولتی بودن ورقه است و در نمودار مهندس موسوی این آرم دیده نمی شد.

خوب، تکلیف هواداران و طرف داران روشن است: طرف داران مهندس موسوی ، رقیبش را دروغگو قلمداد می کنند و نامزد مورد علاقۀ خود را تحسین خواهند کرد که چه خوب مشت رقیبش را باز و او را سکۀ یک پول کرد! و برعکس، هواداران و شیفتگان رئیس جمهور مردمی نژاد ( به تعبیر هوادارانش ) مهندس موسوی را که در مؤمن و مسلمان و مبارز و انقلابی بودنش کسی شک ندارد، دروغگو خوهند خواند که در برابر میلیون ها نفر به رئیس جمهور مملکت افترا بسته است! در این میان تکلیف دیگران چیست؟ دیگرانی که مثل من مادر مرده در جستجوی حقیقتند تا پس از کشف و شهود بتوانند اصلح را تشخیص و به او رأی بدهند!

یک بام و دو هوا که می گویند، دقیقا همین است! آیا واقعا می توان باورکرد رئیس جمهوری که چهارسال برای این مملکت زحمت شبانه روزی کشیده و تمام همش را صرف خدمت کرده و در دل تودۀ مردم نفوذ کرده، بی آن که از این نمد خدمت و زحمت کلاهی برای خودش فراهم کرده باشد، رو در روی همان مردم به آن ها دروغ بگوید و آمار و ارقام غلط ارائه دهد؟ که مثلا چهار سال دیگر هم این مسند پر زحمت را برای خودش حفظ کند؟ من ضمن آن که البته به آقای احمدی نژاد به عنوان یک معلم ( به تعبیر خودش ) و به عنوان یک انسان خودباور و قاطع و اهل خدمت شدیدا احترام می گذارم، هوادار آقای احمدی نژاد نیستم بلکه به عنوان یک جوینده و علاقه مند به حقیقت میپرسم که آیا چنین چیزی ممکن است؟ به نظر من نه! هرگز! از سوی دیگر  آیا می توان باور کرد که شخص متین و مؤمن و مبارزی مثل مهندس موسوی دروغ بگوید؟ صرفا برای این که دور را از دست رقیب بگیرد و  بر جای او تکیه بزند؟ من اگر دکتر احمدی نژاد را از پنج سال پیش به این سو می شناسم، مهندس موسوی را نزدیک به سی سال است که می شناسم. با پذیرش این فرض که او هم  در دوران نخست وزیری اش کارهایی کرده که قابل نقد و پرسش است، در این که انسان وارسته و مؤمن و ساده زیست و معتقد به نظام و انقلاب است و دارای سوابق مبارزاتی نمی توان شک کرد. بنابراین، دروغ و افترا از از او هم باورکردنی نیست!

پس حقیقت در این میان چیست؟ کدام آمار درست است؟ هردو که نمی شود. هیچکدام؟ نعوذ بالله! یکی درست و دیگری درست تر است؟ از کجا می توان حقیقت را دریافت؟ بگذریم.

هرچه که بود، آقای مهندس موسوی با همه اوصافی که از او گفتم، در غیاب رقیب حسابی پنبه اش را زد و  به تذکر های مجری مناظره هم اعتنایی نکرد. مجری برنامه در نهایت احتیاط  چندبار یادآوری کرد که یکی از بند های مقررات مناظره این است که دو رقیب حاضر در مناظره به نقد برنامه های یکدیگر بپردازند و پشت سر رقیب غایب چیزی نگویند اما او زیر سبیلی در کرد و آخرسر هم به مجری تشر زد که چهارسال فاتحۀ کشور را خوانده اند. ما برای تغییر آمده ایم. اگر چیزی اینجا نگوییم  کجا بگوییم؟ او که همه چیز را در اختیار دارد و صدا و سیما هم که در اختیار اوست! و غیر مستقیم به مجری  ـ دکتر پور حسین که خودش یکی از معاونان مهندس ضرغامی است ـ  فهماند که تو هم داری از احمدی نژاد طرف داری می کنی! ساکت باش!

به این ترتیب، مناظرۀ امشب بی آن که برنده و بازنده ای داشته باشد به پایان می رسد. بی شک هواداران واقعی و ظاهری مهندس موسوی خیلی خوشحال هستند و در دل به کاندیدای مورد علاقۀ خود را تحسین می کنند که چه خوب دست رقیبش را رو کرد. اگرچه مطابق آیین نامۀ مناظرات تلویزیونی حق دفاع برای آقای احمدی نژاد به همان مدتی که در غیابش از او ایراد گرفته و بد و بیراه گفته اند باقی  و تلویزیون موظف است که برنامه ریزی و از او برای پاسخ به ایرادهای گرفته شده دعوت کند، اما نان معمولا به تنور داغ می چسبد و بعد از سردشدنش چسباندن نان مثل آهن سرد کوبیدن است. در این صورت « عدالت » ی که از قضا هر چهارکاندیدا طرفدار آن هستند چه می شود؟

اما سکه دو رو دارد و روی دیگر این سکه، یعنی محاکمۀ غیابی به جای مناظرۀ حضوری، این است که درست در دقیقۀ نود که پس از آن هیچکدام از کاندبداها دیگر مجالی برای دفاع و توضیح و تفسیر ندارند، رئیس جمهور فعلی که تودۀ مردم سخت هوادارش هستند، از دریچۀ تلویزیون و در برابر میلیون ها بیننده که بی شک بیشترینش طرفداران و هواداران او خوهند بود، آخرین برگ های برنده را رو کند و دست هر سه رقیب محترم و مخصوصا رقیب سبزپوش را توی پوست گردو بگذارد!


برگ برنده ای به نام « از کجا آورده ای؟ »

شنبه :  ١۶ خرداد ١٣٨٨ – ۶ ژوئن ٢٠٠٩

 

برگ برنده ای به نام « از کجا آورده ای؟ »

          سال گذشته در یکی از همین روزها بود که مهندس سلیمان ما را به همراه دوستانی دیگر به ناهار دعوت کرده بود به شکرانۀ فارغ التحصیلی عرفان، پسر بزرگشان، از دبیرستان امریکایی دوحه به عنوان دانش آموز ممتاز و همچنین گرفتن پذیرش در یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا، یعنی دانشگاه هاروارد. همان دانشگاهی که اوباما و بسیاری دیگر که با ما هستند و شماری هم که با ما نیستند! در آنجا درس خوانده و فارغ التحصیل شده اند! خوب، چنین موفقیتی واقعا هم جای سو ر داشت.

حالا امسال نوبت ایمان است که با فاصلۀ یک سال پس از عرفان از همان دبیرستان و  با همان رتبه فارغ التحصیل شده و از دانشگاه پنسیلوانیا برای ادامۀ تحصیل پذیرش گرفته است. هفتۀ گذشته روز جمعه، یعنی هشتم خرداد، جشن فارغ التحصیلی بود از مدرسۀ ایرانی که در محل دبیرستان شهید رجایی با مدیریت دکتر امانی و همکاری سرپرستی مدارس ایرانی روزهای جمعه تشکیل می شود و برنامه اش آموزش زبان فارسی به بچه هایی است که در خارج از کشور متولد شده و زبان فارسی را به عنوان زبان دوم یاد گرفته اند و حالا در این مدرسه فرصتی فراهم شده تا آموخته های خود را تکمیل کنند. اغلب بچه های این دوره ها در سنین ابتدایی هستند و تک و توکی هم مثل عرفان و ایمان و سارا، دختر خود دکتر امانی، بزرگ تر هستند اما حد نهایی آموزش در این مرکز پنجم ابتدایی است. خدا خیرش بدهد دکتر امانی را که با این برنامه دو کار مهم را به انجام رسانده: یکی یاددادن زبان فارسی به بچه های متولد شده در خارج از ایران که خدمت ارزشمندی است به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی؛ دوم به وجود آمدن ارتباط میان خانواده های این بچه ها با یکدیگر. در آن مراسم از جمله نکاتی که مطرح شد یادکرد بچه هایی بود که سال گذشته از این مرکز فارغ التحصل شده و به دانشگاه راه پیدا کرده بودند و عرفان از جمله آن ها بود که اتفاقا این روزها در دوحه است و تعطیلات بین ترم بهاره و تابستان را می گذراند و هفتۀ پیش به دوحه آمد و حالا در این مراسم هم حضو ر یافته بود.

به هرحال امروز هم مهندس سلیمان دعوتمان کرده اند به ناهار در رستوران « ناندوز » خانوادۀ دکتر سلامت و دکتر بقایی هم هستند. ما برخلاف سال گذشته که دیر تر از بقیه به رستوران رسیدیم امروز به موقع حرکت می کنیم و چون جمعه است و ترافیکی در مسیر وجود ندارد زودتر از همه می رسیم و به اتفاق مهندس که در ورودی رستوران منتظرمان است می رویم طبقۀ بالا. ناندوز ، با این که یک رستوران خارجی است، طراحی داخلی ساختمانش مثل سوق جدید کاملا به سبک سنتی است.

نیم ساعتی زمان می برد تا همۀ دوستان بیایند. جوّ شاد و دل پذیری حاکم است. همه مان به درگاه دوست شاکریم به خاط این ارتباط و پیوند صمیمی که در دیار غربت ( به قول قدیمی ها ) بین ما برقرار است و این که برای چنین موقعیتی دعوت و دور هم هستیم. پس از صرف ناهاری با حوصله و آرام و همراه با گفتگو ، راهی خانۀ مهندس می شویم برای ادامۀ نهضت باهم بودن. صرف چای و شیرینی و آجیل به عنوان دسر بهانه ای برای ادامۀ ساعت های خوش باهم بودن است و اغتنام فرصت! طبعا نقل این محفل خانوادگی و صمیمی، نقل انتخابات ریاست جمهوری است و نقد و بررسی و اظهار نظر دربارۀ مناظرۀ ١٣ خرداد بین آقای احمدی نژاد و آقای مهندس موسوی و حواشی انتخابات و مباحث دیگر در همین ارتباط.

امشب قرار است این مناظره بین رئیس جمهور و آقای کروبی، نامزد به  اصطلاح اصلاح طلبان انجام شود. پیش بینی می شود که این منظره هم مثل مناظرۀ پیش پرسر و صدا باشد. طبعا همۀ ما مشتاق و منتظر ساعت نه شب ( به وقت دوحه ) هستیم که پای تلویزیون بنشینیم برای تماشای این مناظره. ضمن آن که من امشب تا ۵/٨ با « او » کلاس دارم.

ساعت شش پا می شویم که راه بیفتیم. دوستان هم با ما همراه می شوند و تقریبا به اتفاق از مهندس شان خداحافظی می کنیم و به  قصد خانه راه می افتیم.  رانندۀ او از هفتۀ پیش ساعت 6 و ۴٠ دقیقه می آید دنبالم. به خاطر نماز مغرب، زمان جلسه را از ۵/۶ به ٧ موکول کرده ایم. اما ساعت شش و نیم که به خانه می رسیم، راننده آمده  ومنتظر است. آماده می شوم و دقایقی دیگر راه می افتیم. ساعت هفت کلاس را شروع می کنیم. شوق او برای یادگیری برای من خیلی جالب و شیرین است. به همین جهت تا چشم برهم بزنیم مدت جلسه تمام می شود در حالی که او به قول خودش « خیلی فرحان » است. بنابراین، با این  که جلسه تمام شده دقایقی سرپا گفتگومان ادامه می یابد. به این ترتیب، تا راه بیفتم و به خانه برسم پنج دقیقه به نه شب است. همین قدر می رسم که یک نماز دوفوریتی بخوانم و به اتفاق زری بنشینم پای تلویزیون  و مناظره.

شروع کنندۀ مناظره آقای کروبی است و طبعا آقای احمدی نژاد آن را به پایان می برد و مناظره را هم « می برد »! برخلاف مناظره اش با مهندس موسوی  در ١٣خرداد که در آن به موضع گیری و طرح موضوعات پیش پا افتاده پرداخت و خودش را یک طرف به شمار آورد و سه رقیب دیگر را در یک جناح مشترک که همه با حمایت آقای هاشمی در برابر او قد علم کرده اند! و در ادامۀ این روند موضع گیرانه از افراد غایبی نام برد که آقای هاشمی رفسنجانی برجسته ترین آن ها بود. گرچه آقای موسوی هم چندان قوی نبود و با بیانی ضعیف که بازتاب خشم و هیجان درونی بود به مقابله پرداخت اما در مجموع متانت و وقارش را حفظ کرد و دفاع نجیبانه ای داشت و این همه او را برنده جلوه می داد.

امشب آقای رئیس جمهور با دست پر برای مناظره آمده و به ایرادهای آقای کروبی که عمدتا براساس شنیده ها و مربوط به حواشی است،جواب نمی دهد و بیشتر به طرح برنامه ها و خدماتی که دولتش انجام داده و در آمارها و ارقام رسمی به صورت طبقه بندی شده آماده کرده اند، می پردازد و وقتی به خرده گیری های کروبی جواب می دهد او را واقعا خلع سلاح می کند و  کیش و حتی ماتش می کند. از سیاست داخلی و سیاست خارجی دولتش خیلی محکم و منطقی و با قاطعیت دفاع می کند و بر درستی آن ها صحه می گذارد و تأکید می کند که همۀ این برنامه ها کارشناسانه و حساب شده است و اگر او دوباره انتخاب شود همین برنامه ها را ادامه خواهد داد. بر خلاف کروبی که با پرداختن به حواشی و موضوعات فرعی وقتش به زودی تمام می شود، او وقت اضافه می آورد و با حوصلۀ تمام از نگاه دوربین با ملت ایران حرف می زند و وعده می کند که اگر بار دیگر انتخابش کنند برنامه های ناتمامش را تمام و نواقص مانده را برطرف خواهد کرد!

برگ برندۀ او زندگی ساده و پاکش است و تکیه گاه مردمی اش و کار مخلصانۀ شبانه روزی دولتش و این که در طول این چهار سال خدمتگزاری در مقام ریاست جمهوری جز حقوق معلمی و تلاش های پژوهشی اش در دانشگاه پولی دریافت نکرده و الان هم که نامزد ریاست جمهوری است خودش دیناری برای تبلیغات هزینه نکرده و به تعبیر خودش ندارد که هزینه کند. تکیه گاهش مردم است و خدماتی که دولتش مطابق آمارهای رسمی به انجام رسانده و بالاخره این که زندگی اش همان است که در دوران معلمی اش، استانداری اش و مسؤولیت شهرداری اش بوده در حالی که زندگی دیگران و از جمله خود آقای کروبی از این رو به آن رو شده و این همه از کجا آمده است؟ طرح موضوع « از کجا آورده ای ؟ » و پولی که آقای کروبی از شهرام جزایری گرفته و هزینۀ کلان صدمیلیارد تومانی تبلیغات آقای کروبی و نحوۀ زندگی مدیر و اعضای ستاد و هواداران اسم و رسم دار کروبی و این که آن ها این همه رفاه و ثروت را از کجا آورده اند، این روحانی پیر مبارز ( به تعبیر خودش ) را کاملا خلع سلاح می کند و برخلاف نیمۀ اول مناظره که احساس قدرت می کرد و به احمدی نژاد از بالا نگاه می کرد، کنترلش را از دست می دهد و به داد و شغب متوسل می شود. اگر مناظرۀ دیگر احمدی نژاد هم به همین روش انجام شود، با توجه به پایگاه مردمی اش و اهرم های قدرت هوادارش، پیروزی او  حتی در دور اول انتخابات قطعی به نظر می رسد!

و اما در این گرما گرم تبلیغات و فعالیت های انتخاباتی، سردرد من به کار خودش سرگرم است و این که کدام نامزد در مناظره قوی تر و کدام ضعیف تر بود، کدام پیروز می شود و کدام شکست می خورد، هواداران این نامزد امشب را چگونه سرکردند و آن دیگری چگونه، صاحب این سرمبارک که من مادر مرده باشم در این میان چگونه فکر می کنم و میل دلم به سوی کدام نامزد است، هیچکدام این ها برایش  فرقی ندارد و به ادامۀ کار خودش سرگرم است! مثل رئیس جمهور فعلی  که به راه و برنامۀ خودش و دولتش و ملتی که خود را خدمتگزار آن ها می داند، ایمان دارد و بنابراین با قوت تمام از عملکرد خود و دولتش دفاع می کند!

بله، سردرد هفتگی من از آن هفته به این هفته رسیده و امروز هم در طول روز ادامه داشته و گوشش به مسکنی که بعد از صبحانه خورده ام هم بدهکار نیست. البته، امروز نسبت به دیگر روزها سبک تر است و دو - سه ساعتی در فاصلۀ ظهر تا عصر  که با دوستان همراه هستیم آرام می گیرد و در مرحلۀ شمعک می ماند. اما ازحدود ساعت هشت، در نیم ساعت پایانی کلاس دوباره فیلش هوای هندوستان می کند. این در حالی است که کلاس خیلی خوبی را گذرانده ام و احساس بسیار خوشی دارم. احساسی از جنس آرامش. و چگونه می توان بر این نعمت شاکر نبود؟ به راستی که درهمه حال جای شکر است. الهی شکر!


زان پیش که پرکنند پیمانۀ ما!

جمعه : ١۵ خرداد ١٣٨٨ -  ۵ ژوئن ٢٠٠٩

 

زان پیش که پرکنند پیمانۀ ما!

چند روز است که روزهای پردردسری را پشت سر می گذارم. از آن سردردهایی که قصد کوتاه آمدن ندارد و به هیچ دارو و مسکنی هم جواب نمی دهد. اگر به اختیار خودم باشد، همین ایندرال را هم می گذارم کنار . البته به تدریج؛ چون این دارویی است که مصرف آن نباید یک باره قطع شود.

          در حقیقت، برخلاف تأکید زری براساس توصیۀ دکتر، خوردن یا نخوردن این دارو یا هر داروی دیگری در مداوا و یا کاهش سردرد من تأثیری ندارد. یعنی اگر یک مدت سردردم آرام و فواصل  زمانی بین سردرد شدنم بیشتر می شود از مصرف دارو نیست. چرا که عکس قضیه هم صادق است. یعنی با وجود مصرف دارو هم شدت سردرد و پیوستگی طولانی مدت آن سرجای خودش هست. در واقع این سردرد یک دولت خود مختار است! هر وقت عشقش بکشد مدتی کوتاه می آید و دلش به حال من می سوزد و شدت  و مدت را کم  و فاصله های زمانی بین سردرد ها را بیشتر می کند و مواقعی هم  که رأیش نیست و قصد آزار دارد به هیچ صراطی مستقیم نمی شود. اگرچه که داروهای تجویز و توصیۀ پزشک را هم مرتب خورده باشم! مثل همین هفته گذشته که امروز به روز تعطیلش رسیده ایم و هفتۀ پیش از آن. این هفته تقریبا تماما سردرد بوده ام و امروز اوج سردردهایم بوده؛ هم به لحاظ شدت و هم  مدت زمان پیوستۀ آن. ضمن آن که در این مدت نزدیک به یک هفته هرگز این نبوده که من احساس کنم سردردم واقعا خوب شده. بلکه فقط گاهی از شدت افتاده اما ریشۀ درد ثابت بوده مثل شمعک که همیشه روشن است و برای شعله ور شدن نیازی به فندک نیست. یا بگو مثل آتش زیر خاکستر که در حقیقت زنده است و به یک وزش بادی و نسیمی و کنار رفتن خاکستر، دوباره آتش شعله ور می شود. چه می دانم شاید این آتش، آتش زیرخاکستر سردرد من، همان آتشی است که حافظ بزرگوار می گفت در دل دارد!

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند       که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

          بله، حالا این آتش به جای این که در دل من باشد، در سر من است و در گوشۀ شقیقۀ چپم خانه کرده است. منتها این آتش به جای آن که بسوزاند آن گونه که آتش عشق می سوزاند، سردرد تولید می کند!

          این ماجرا در واقع تازگی ندارد. قصۀ دیروز و امروز نیست. صحبت سی و چند سال همراهی است! در این مدت طولانی این روال همیشه وجود داشته است. یعنی یک مدت سردردهای شدید داشته ام و مدتی آرام بوده و مدتی هم نوسان داشته است. انواع مختلف دارو ها را هم  تست کرده ام. البته حالا چند سالی است که  در مصرف دارو به حداقل ممکن بسنده می کنم. هرگز مایل نیستم داروی ثابتی بخورم . این ایندرال را هم به مصداق « فقط به خاطر تو »، که در یکی از این مجموعه یادداشت ها به آن پرداخته ام، فقط به خاطر زری می خورم که برخلاف باور خودم، خیلی به تأثیر ایندرال اعتقاد دارد.

          الان مدتی است که این دارو را همراه با مسکن ماسکادول به طور مرتب استفاده می کنم. آن هم دقیقا مطابق پیشنهاد دکتر و تأکید زری روزی دوتا. یکی صبح قبل از صبحانه و یکی هم سر شب. اما وقتی سردرد من هرّش بگیرد گوشش به هیچ چیزی بدهکار نیست و به هیچ صراطی مستقیم نمی شود. قبل از انقلاب شروع شده و بعد از انقلاب ادامه پیدا کرده و ظاهرا قصد دارد تا آخرالزمان و انقلاب مهدی ادامه یابد! البته اگر دعای ملیون ها شیفته و منتظر حضرت و دعای ثابت و همیشگی رئیس جمهور احمدی نژاد به این زودی ها برآورده شود و آقا امام زمان ظهور کند « زان پیش که پرکنند پیمانۀ ما »! و با این فرض محال، که محال نیست، پیمانۀ عمر من آن طور که خود به شوخی تعیین کرده ام  در صد سالگی پر شود! وگرنه که این رفیق دیرینه به نظر می رسد در زیر خاک هم  دست از سر من برنخواهد داشت!

          به هرحال، امروز اوج این دورۀ یک هفتگی سردردم است. در این دوره باز سردردهای شبانه هم همراهی ام کرده است. خوشبختانه بعد از بیداری و پاشدن از رختخواب رفته رفته اندکی از شدت افتاده اما مثل این که بخواهد رفع خستگی و تجدید نیرو کند ساعتی بعد به بهانه ای و بیشتر وقت ها هم بی هیچ بهانه ای باز رو به شدت رفته است. امروز با این که جمعه و روز تعطیل خداست این رفیق دیرینه شغل شریف خودش را تعطیل نکرده و تا غروب و بعد تا آخر شب با من همراه شده است. این در حالی است که هم مسکن خورده ام و هم با این احتمال که سرماخوردگی داشته باشم  از بخور منتول استفاده کرده ام.

          با این همه به درگاه دوست شاکرم که جز به ندرت اتفاق نمی افتد که من از این همه درد کلافه بشوم. او تاخت و تاز می کند، فتیلۀ درد را بالا می کشد، پایین می آورد، لحظاتی فانوس را خاموش می کند  و باز دوباره شروع می کند که لج مرا در بیاورد و حوصله ام را سر ببرد اما نمی تواند. من این درد سر را ، یعنی این سردرد را، به عنوان یک واقعیت پذیرفته ام  و به این شاکرم که در طول این همه سال های طولانی اینقدر بر من غلبه نکرده که پیمانه ام را پر کند و به یقین پس از این هم نخواهد توانست! خوب، چه می شود کرد؟ زندگی همین است. کمند آدم هایی که هیچ بیماری و مشکلی نداشته باشد. ما هم یک سر نا مرغوب گیرمان افتاده که شقیقۀ چپش خراب شده و قابل تعمیر هم نیست! هرچه هست مال من است و باید قدر آن را بدانم! اگر وضعش از این هم خراب تر بود چه می کردم؟ مثلا مغزی که در آن است سبک تر از این بود یا شیشه خرده ای قاطی اش بود؟ یا نمی دانم نیمکرۀ شمالی و جنوبی اش با هم مشکل داشتند! مثل تمام کرۀ شمالی و جنوبی که با هم درگیر هستند و هر از گاهی به هم چنگ و دندان نشان می دهند! وقتی دوتا کره با هم مشکل دارند دیگر از دوتا نیمکره چه انتظاری می رود! پس، به این مقدار درد ناقابل باید شاکر بود!


کس را وقوف نیست که پایان کار چیست؟

پنجشنبه : ٧ خرداد ٨٨ – ٢٧ مه ٢٠٠٩

 

 

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست؟

         

این روزها نه تنها پیاده روی هامان به صورت یک روز در میان و آن هم            « ماشینی » شده بلکه من مجالی برای نشستن پشت لپ تاپ و تایپ چیزی را هم ندارم. و البته نه این که من فرصت ندارم،  بلکه در واقع بیشترین زمان ممکن لپ تاپ در اختیار زری است. بله، یا با CD های مربوط به تافل یا آیلتس مشغول است یا با اینترنت و گرفتن اطلاعات در همین زمینه!

 از این پشت کار زری خیلی خوشم می آید. حالا که مصمم شده برای ادامۀ تحصیل، و شرط اولش رتبۀ مناسب تافل است، او لحظه ای فرصت را از دست نمی دهد. نه تنها فرصت را از دست نمی دهد، بلکه حتی از ساحل و دریا هم که به جانش بسته بود چشم پوشیده است.

پیش از آن که او این تصمیم را بگیرد و اقدام کند برای ثبت نام، رفتن روزانه به ساحل جزو واجبات بود. اصلا زندگی بدون دیدن هر روزۀ دریا، که انصافا عجیب آرام بخش است، قابل تعریف نبود. طبعا دو منظوره می رفتیم به ساحل. اول برای پیاده روی و بعد برای دیدن و تماشای دریا که به گمانم بهترین سرگرمی زری در این شهر بوده است. اما از وقتی که او نشسته برای مطالعه، دیگر از آن دل تنگی ها برای دیدن دریا فاصله گرفته است. حتی شبی مثل امشب هم که من غروبش « جلسه » نداشته ام و پیشنهاد می کنم برویم ساحل بر ای پیاده روی، او ترجیح می دهد با دستگاه پیاده روی و در وقتش صرفه جویی کند. این در حالی است که بعد از ظهر هم استراحتی نکرده و صبح هم در سحرخیزی با من رقابت کرده است!

سحر خیزی امروز من هم البته چیز غریبی بود. با این که دیشب هم زود نخوابیده بودم، ده دقیقه مانده به سه صبح بیدار می شوم. در واقع اول زری بیدار می شود که کمی سردش شده و ظاهرا اندکی هم ناخوش است اما بروز نمی دهد. کولر را خاموش می کنم تا او کاملا به احساس گرما برسد و خوابش ببرد. اما خودم دیگر خوابم نمی برد. اصلا سیرخواب سیرخوابم! انگاری 12 ساعت خوابیده ام!  زری هم تا وقت اذان، که سه و بیست دقیقۀ صبح است، بیدار می ماند اما بعد از نماز خوابش می برد. ولی تلاش من برای دقیقه ای خواب بی فایده است! دقایقی، این دنده و آن دنده می غلتم و بعد طاق باز می خوابم و بی هیچ دغدغه ای به هفته ای که گذشت فکر می کنم و جلساتی را که با او  کلاس داشته ام از ذهنم می گذرانم و به روش های دیگری می اندیشم که برای یاددادن به او مناسب تر باشد.

گرچه من مثل زری پشت کار ندارم اما این فرصتی که برای یاددادن برایم پیش آمده، که یک فرصت ویژه  و متفاوت با دیگر برنامه های آموزشی ام هست، ذهنم را فعال تر کرده و در واقع تمام وقتم به مطالعه و نوشتن و جستجو می گذرد و این برایم خیلی شیرین است. بنابراین، از این که خوابم نمی برد هیچ احساس غبنی نمی کنم. یا احساس این که وقتم دارد بی خودی تلف می شود. نه، در هرحالی که آدم بتواند فکر کند و درفکر خود درجستجوی چیزی و مخصوصا چیز تازه ای باشد، وقتش درست مصرف شده و جای نگرانی ندارد. و این همان وقت خوشی است که باید مغتنم شمرد، همان طور که حافظ بزرگوار گفته است:

هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست!

به هر حال، ساعت چهار ونیم، آهسته پا می شوم. هوا دیگر دارد رو به روشنی می رود. بنا به عادت پیشین، یعنی روزهایی که هوای سر صبح خنک بود، اول دقایقی می روم بیرون و در کنار باغچه ها قدم می زنم و بعد بر می گردم  و می نشینم پای لپ تاپ. پیش از آن که چیزی بنویسم  کانکت می شوم تا کار نا تمام دیشب را تما م کنم. دیشب، بعد از این که زری خوابش گرفت و نتوانست چندتا از فایل هایی را که خانم دکتر پروانه برایش فرستاده بود بگیرد و ضبط کند، من نشستم. بعد از اتمام کار که فایل های ضبط شده را چک می کردم متوجه شدم که سه تا فایل Speaking که اتفاقا زری روی آن ها خیلی نظر داشت ضبط نشده. در واقع ضبط شده بود اما من که خسته شده بودم و خوابم گرفته بود در بین خواب و بیداری متوجه نشده بودم که آن ها را کجا ضبط کرده ام.

حالا، پیش از هرکاری اول می روم سراغ اینترنت تا کار ناتمام  دیشب را تمام کنم. هیچ شکی ندارم که فایل ها را ضبط کرده ام اما کجا؟ نمی دانم. این هم یکی دیگر از نشانه های جوانی! است. فایل های دیگر هم هست که دیشب ضبط نکرده ام. تا آن ها را ضبط کنم ساعتی می گذرد و این زمانی است که صاحب لپ تاپ، بله، یعنی سرکارعلیه زری خانم هم پیدایش می شود.

سوتی دیشبم را برایش باز می گویم و بعد لپ تاپ را دو دستی تقدیمش می کنم. خوشحالم که این سحرخیزی غیر طبیعی بی حاصل نبود. هم کاری برای زری انجام داده ام و هم کار ناتمام خودم را تمام و سوتی دیشبم را جبران کرده ام.

به لطف دوست، این هفته مجموعا بی دردسر سپری شده است. نه این که سردرد نداشته ام  بلکه سردردی که کلافه کننده باشد نداشته ام و همین جای شکر دارد. دیگر علائم جوانی مثل درد گردن و کمردرد هم به رهبرخودشان سردرد تأسی کرده اند. کمردرد ظهر امروزم هم حاصل کار مداوم و متراکم صبح و ناشی از خستگی عضلات بود و نمی شود آن را به حساب نشانه های جوانی! گذاشت.

باری، ساعت هفت صبح روز جمعه است، که در ادامۀ یک سحرخیزی دیگر این یادداشت را می نویسم. احساس بسیار خوشی دارم. احساسی از جنس آرامش که از الطاف بیکران دوست است و در همه حال جای بسی شکر است!       


بازگشت بهزاد از سفر

شنبه : دوم خرداد ٨٨ - ٢٣ مه ٢٠٠٩

 

          امروز مطابق برنامه باید بهزاد به مشهد برگردد.  زری ازش خواسته که وقتی به مشهد می رسد به ما یک خبر بدهد. اما تا غروب خبری از او نمی رسد. نه پیامکی و نه تک زنگی! زری، حسب طبیعت مادرانه، کمی بی طاقتی می کند. سر شب پیامکی برای بهزاد می فرستد و ازش سراغی می گیرد اما جوابی دریافت نمی کند و این در حالی است که همراه او پیام  را گرفته است. دوباره به صمد پیامک می فرستد و او هم جواب نمی دهد. این ها دل نگرانی او را دامن می زند. من عادتا در این گونه مواردخیلی نگران نمی شوم. فرضم این است که دست لطف الهی همیشه برسرمان بوده و هست. ضمنا این گونه موارد را بارها تجربه کرده ایم. نمونه اش  هفته گذشته است. وقتی بهزاد از تهران به اسفراین بر می گشت همین حالت پیش آمد. برایش پیام فرستادیم که وقتی به شاهرود می ر سد زنگی به ما بزند که به این وسیله احوالی هم از عمه خانم بپرسیم. اما نه به پیامک جواب داد و نه تا غروب تلفنی زد. زری طبق معمول طاقت نیاورد و به همراهش زنگ زدیم. نه ایرانسلش در دسترس بود و نه همراه اولش! بالاخره سرشب خودش زنگ زد درحالی که به اسفراین رسیده بود. یعنی اولا از تهران دیر هنگام راه افتاده بوده و ثانیا به دلیل نبودن عمه خانم به شاهرود هم نرفته و یکسره کوبیده و رفته بود تا اسفراین!

اما وقتی که زری طاقت نمی آورد و بالاخره به خانه زنگ می زندو تلفن خانه جواب نمی دهد، درحالی که این موقع شب قاعدتا باید صمد هم در خانه باشد، نگرانی آزاردهنده ای به دل من هم چنگ می زند. خدایا پناه بر تو! یعنی بهزاد کجا مانده؟ هرچقدر هم که دیر راه افتاده باشد، باید تا حالا رسیده باشد! به فرض که نرسیده، چرا همراهش جواب نمی دهد؟ صمد چرا جواب نمی دهد؟

          این دغدغه، ساعتی ادامه دارد تا این که بالاخره بهزاد خودش زنگ می زند در حالی که در مشهد و در خانه:

- به سلامتی برگشتی بابا؟ خدا رو شکر. شما جوونا کجایین ؟ چرا نه به پیامک جواب می دین، نه به تلفن ها جواب می دین؟

بهزاد توضیح می دهد که دیشب خواب درستی نکرده بوده و از صبح هم که راه افتاد در مشهد کلی کار داشته، از انجام سفارش های پدر تا زیارت و تا کارواش برای ماشین و غروب که به خانه رسیده حسابی خسته بوده و تا همین دقایق پیش خواب بوده است. بعد هم مشغول نمازشده، که نمازهایش هم معمولا جعفرطیاری است! موقعی که ما زنگ زدیم خوش غیرت ( به قول مادر، خدا رحمتش کند)، سرنماز بوده و  صدای زنگ تلفن را هم می شنیده اما براین تصور بوده که حتما صمد است که زنگ می زند. و وقتی متوجه می شود شمارۀ ما روی پیامگیر است بلافاصله زنگ می زند.

- خوب، خدا را شکر. هزاران مرتبه شکر!

این جمله ای است که بعد از اتمام گفتگوی تلفنی مان با بهزاد، بر زبان هردومان جاری می شود. هم من و هم زری. و لبخندی بر لب ها مان می شکفد که بازتاب همین شکر و شادمانی است.

آخر این سفر بهزاد که برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشدش شروع شده بود حساب طولانی شد! محل برگزاری آزمون قزوین بود. من ترجیح می دادم که او یا باهواپیما و یا با قطار سفرکند. اما او دو روزی پیش از سفرش زنگ زد که دوست دارد  ماشین را بردارد  و نظر مرا جویا شد. در واقع می خواست که به راحتی بتواند همه جا برود و گشتی بزند: هم به تهران برود برای دیدن عمو ها و پسرعموها و دخترعموها و دیگر بستگان و دوستان، ازجمله دکتر هادی و دکتر حق طلب، و هم در قزوین به دیدن عمه اش برود ، و هم به شوخی و جدی سری به اصفهان بزند! طبعا من با اصل موضوع یعنی این که او به تنهایی ماشین را بردارد و تا تهران و قزوین و جاهای دیگر برود حرفی نداشتم، مخصوصا که تعطیلات عید هم صمد تنهایی چندروزی تا شمال و در برگشت به اسفراین رفته بود، اما فکر می کردم برداشتن ماشین آن هم به تنهایی چندان به مصلحت نیست و می دانستم که ما پیوسته نگران او خواهیم بود تا به مقصدی برسد و تماس بگیرد! خوشبختانه، در مسیر رفتش با مرتضی خاکی و یکی از دوستان او همراه بود و در طول سفرهم علاوه بر تهران و قزوین، دوبار همراه عمو محمدشان به امامزاده علاالدین، روستای زادگاه من رفته بود، بعد به غرب کشور، یعنی همدان و تویسرکان سفر کرده بود و بالاخره سر از قم در در آورده بود! چرا که در آخرین روزهایی که او در تهران بود آیت الله بهجت  به لبیک حق پاسخ داد و روی در نقاب خاک کشید و به جهان باقی شتافت و بهزاد، هم برای زیارت و هم شرکت در تشییع جنازۀ آیت الله بهجت به قم رفت. در برنامۀ برگشتش  درنظر داشت سری به شاهرود بزند و بعد به اسفراین برود اما چون عمه خانم نبوده یک سره  به اسفراین می رود. در تمام طول سفرش طبیعتا پیوسته باهم در تماس بوده ایم. چه در مقصد و چه در ضمن راه. چه با پیامک و چه با تلفن. اما در مواردی مثل امروز تأخیر در جواب ها اسباب دغدغه خاطرمان شده است. امروز بالاخره این سفر طولانی بهزاد به پایان می رسد.

 


← صفحه بعد